شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

ارائه

بالاخره تموم شد. ارائه رُ میگم. امروز ارائه داشتم. یعنی برای 30 ، 40 نفر حرف بزنی. من تونستم. من خیلی خوب از پسش براومدم. باورتون میشه اصلن نمیترسیدم؟! من که انقد خجالتی بودم، امروز تصمیم گرفتم خجالت رو کنار بذارم و به خودم ثابت کنم که میتونم. من الان یک نیم وجبیه خوشحال هستم. خیلی با آرامش رفتم پشت میز استاد وایسادم و حرف زدم. کتابی حرف نزدم، خیلی خودمونی و صمیمانه حرف زدم. مثل اینکه یکی پیشم نشسته و دارم برا اون توضیح میدم! فقط یه جا نزدیک بود یه سوتی بدم! که با شوخی حلّش کردم. من امروز خوشحالم.
من این تونستن رو از یک نفر یاد گرفتم.همون یک نفری که وقتی حرف از اعتماد بنفس به میان می آید نام او میدرخشد!D: یک نفر عزیز!!! واقعن ممنونم ازت :)

اطلاع رسانی:
اگه میخواید، به صدای شجریان، به عنوان یکی از بهترین‌های جهان رای دهید.

پ.ن: وبلاگ همچنان در دست تعمیر است:-s

جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

آینده ای نه چندان دور!

دلم میخواد وقتی درس خوندنم، تموم شد و یه کاری پیدا کردم و خلاصه دستم به دهنم رسید! یه بچه از شیرخوارگاه بیارم و بزرگش کنم.

پینوشت: این وبلاگ همچنان در دست تعمیر می باشد!

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

300 تومن

صبح ها معمولن تا یه جایی رو با اتوبوس میرم.امروز خواستم سوار بشم، دیدم بلیط ندارم، رفتم بلیط بخرم. پونصد تومن دادم به آقاهه، گفتم 200 تومنشو بلیط بدین! خُب اونم 200 تومنشو بلیط بهم داد و من منتظر بقیه ی پولم بودم که بهم بده! تا اونجایی که من میدونم و عقلم میرسه و ریاضی هم میگه300=200-500بنابراین منتظر بودم که 300 تومن بهم پس بده. اما میدونید چقد بهم پس داد؟! کلّ پولی که جناب ریاضیدان به من پس داد، فک کنم 100 تومن بود!
+آقا من مگه 500 تومن ندادم به شما؟!
×چرا.
+مگه دویست تومنشو بلیط ندادین؟!
×چرا.
+خُب مگه نباید 300 تومن پس بدین؟!
×چرا.
+خُب پس کو؟! این 300 تومنه؟!(پول ها رُ بهش دادم!)
شروع کرد به شمردن! و الحق هم که چه اعتماد به نفسی داشت!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی!
×خُب این درسته دیگه!این دویست تومن(بیست تومنی رو میگفت دویست تومن!!!)، اینم100 تومن، میشه 300 تومن!
+آقا مگه نباید 300 باشه؟!
×خُب درسته دیگه!! بازم شمرد مثل دفعه ی قبل!!!

در این هنگام من به این نتیجه رسیدم که توانایی فهموندن به این بشر رو ندارم، واسه همین بیخیال شدم و گفتم شاید پول ها افتاده و رفتم سوار اتوبوس شدم!!!

پ.ن: این وبلاگ در دست تعمیر است!

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

:((

احسان فتاحیان امروز اعدام شد.

من الان پر از فریادم، من الان پر از حس تنفرّم.
چطوریه که زندگی به این راحتی از یک نفر گرفته میشه؟! چرا؟ به چه جرمی؟! فقط به جرم اینکه مخالفه؟!
من پر از حرفم. ای کاش میشد حرف بزنم، ای کاش میشد فریاد بزنم.

آخرين تلاش‌ها در آخرين ساعات

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

2 ثانیه!

آخه راننده ی محترم تاکسی، پیاده کردن مسافر اونم مسافر وسطی صندلیه عقب! حالیکه که دو ثانیه مونده به اینکه چراغ، سبز بشه اونم وسط اون همه ماشین، درسته واقعن آیا؟!
آخه جناب مسافری که رو صندلیه عقب کنار در نشستی، به نظرت، توو دو ثانیه فرصت میشه که تو پیاده بشی، بعد مسافر وسطی پیاده بشه بعد تو دوباره سوار بشی؟! من مسافر وسطی که همچین فکری نمیکنه!ولی خُب وقتی تو در رُ باز میکنی و میخوای پیاده بشی، اونم مجبور میشه که بخواد پیاد بشه! حالا که پیاده شدی و چراغ سبز شد و تو مجبور شدی دوباره سوار بشی حداقل یه نگاهی به داخل ماشین بنداز چون امکان داره که مسافر وسطی تا کنار در اومده باشه که پیاده بشه و تو که همینجوری بدون نگاه کردن سوار میشی، ممکنه اون مسافر وسطی تقریبن له بشه!